
برساز عشق نغمه ی ناکوک میزنیای یا...
ادامه مطلب
من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم: در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن،وارد کوچه پس کوچههای تنهایی شو! کلبهی غریبیام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگیام، در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام.............
ادامه مطلب
زمان ثبت : پنجشنبه 19 بهمنماه سال 1396 در ساعت 11:22 ب.ظ ~ چاپ مطلب عنوان : راز رازی که میانِ ماستشعرهاییستکه هیچگاه به ذهنمان خطور نکرداماسرودیمشانکودکیستکه نطفهاش بسته نشدامابه دنیا آمدحرفهاییستکه همه از ما میدانندجز من و تورازی که میانِ ماستقلبیستکه از ابتدای عشقایستاده تپید"افشین یداللهی" (0 لایک) ...
ادامه مطلب
چه کیفی می دهددوست داشتنِ تووقتی ندانی و دوستت بدارموقتی ندانی و تماشایت کنمچه کیفی می دهددوست داشتنِ تووقتی هر روز تمام راه رابه شوق دیدنروی ماهت قدم بزنمچه کیفی می دهدوقتی یک روز بی هوااز راه برسیبه چشم هایهمیشه عاشقم خیره شویبگوییگاهی نگاهبهتر از هزاران دوستت دارماین زمانه استگاهی چشم هاچیزهایی را به ما می فهمانندکه زبان از گفتنشانعاجز استگاهیدلت می خواهد بگوییاما شرم میکنی از گفتنشچه کیفی می دهدعاشقِ تو بودن وقتی اینگونهدوست داشتن رابه من آموختی"حاتمه ابراهیم زاده" (0 لایک) ...
ادامه مطلب
دشت ها نام تو را می گویندکوه ها شعر مرا می خوانندکوه باید شد و ماندرود باید شد و رفتدشت باید شد و خوانددر من این جلوه ی اندوه ز چیست؟در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟در من این شعله ی عصیان نیازدر تو دمسردی پاییز که چه؟حرف را باید زددرد را باید گفتسخن از مهر من و جور تو نیستسخن از تومتلاشی شدن دوستی استو عبث بودن پندار سرورآور مهرآشنایی با شور؟و جدایی با درد؟و نشستن در بهت فراموشییا غرق غرور؟سینه ام آینه ای ستبا غباری از غمتو به لبخندی از این اینه بزدای غبارآشیان تهی دست مرامرغ دستان تو پر می سازند.آه مگذار، که دستان منآن اعتمادی که به دستان تو داردبه فراموشی ها بسپاردآه مگذار که مرغان سپید دستتدست پر مهر مرا سرد و تهی بگذاردمن چه می گویم، آه!با تو اکنون چه فراموشی هاستبا من اکنون چه نشستن ها، خا...
ادامه مطلب
نگاهت را به من بسپار… و دستهایت را به دستانم… دلت را به دلم بند بزن و با من عازم این راه بی تاب شو… بیا با من… به جایی دور… به دشت سادگی هایم… به رویاهای شیرینم… بیا با من … به این بزم شبانگاهی… غمت را پشت در بگذار… بیا و خنده را با خود… به مهمانی ببر امشب… بیا با من… خیالت را به من بسپار… بیا با آب رودخانه… نگاهت را بشور… آرام و آهسته… بیا و با صدای من… دلت را غسل شادی ده… بیا اینجا… بیا با من… به این بزم شبانگاهی… نگاهت را… دلت را… دستهایت را… به من بسپار… (0 لایک) ...
ادامه مطلب
مهم نیست دریا سَرِ خورشید را زیرِ آب کند مهم نیست آسمان ماه را سر به نیست کند و ستارگان را بتارانَد من به خدایی دل سپرده ام که در پوستِ تو زندگی می کند ! شبها که بادها در روح من تنوره می کشند در بندرِ شانه هایت لنگر می اندازم و سر بر سخت ترین صخره می گذارم تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس خاموش شود و در سکوت، آغوش ِ تو چون کِشتیِ سرنگونی در مِه فرو رَوَد ! "یدالله_گودرزی" (3 لایک) ...
ادامه مطلب
زمان ثبت : شنبه 6 آبانماه سال 1396 در ساعت 08:02 ق.ظ ~ چاپ مطلب عنوان : دستی تکان دادی در آن صبح مه آلودیعنی که ای زیباترین ایام بدروددستی تکان دادم میان خنده واشکیعنی که پایان یافت شادیهای من زوددر لحظه آخر گلی دادم به دستتتنها گل گلدان که همرنگ دلم بودسکو تهی شد از قطار این کوه سنگیمی رفتی وبار غمت بر شانه ام بودسوتی کشید وریل را پیمود سنگینگم شد قطار خاطره در هاله ای دودروی زمین ناگاه چیزی نگاهم را نگه داشتآری همان گل بود آه اما گل آلودبر نازکای برگ چیزی خوانده می شدبدرود ای زیبا ترین ایام بدرود...شا...
ادامه مطلب
زیبا! نگاهم کن، نگاه تو امان استخورشید چشمانت مرا هم سایبان استای عصمتِ خلوت نشینِ باستانی!آغاز تو، آغاز تکوینِ جهان استزیبا! ببین من خانه ای دارم پر از مِهرفرشم زمین و سقفِ خانه آسمان استمی آیی از آ...
ادامه مطلب
object style="border: 3px solid " height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"> بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1396 مسخ شده! اینجاکنار این صندلی خالیمردی خا...
ادامه مطلب
رودم و در تب و تابم، بروم تا دریابروم حرف دلم را بزنم با دریادوری و فاصله انداخته از پای مراآه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!در سراشیبی کوهxadام؛ وسط دره و دشتمانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟بس که پا کوفته ام، پا به زمین میxadترسمنشناسد من پر آبله پا را دریاکنده ام از دل هر صخره مسیری تا اومیxadروم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!میxadروم تا که بگویم غم دوری سخت استکنده این عشق چو کوهی دلم از...
ادامه مطلب
object style="border: 3px solid " height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"> بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش دوشنبه 3 مهرماه سال 1396 تو با کدام زبان صدایم می زنی تو با کدام زبان صدا...
ادامه مطلب
object style="border: 3px solid " height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"> بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش سهشنبه 21 شهریورماه سال 1396 کاش جاى آینه اتاقت بودم کاش جاى آینه اتاقت ...
ادامه مطلب
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش جمعه 10 شهریورماه سال 1396 ما اگر کارى براى دلِ مان میکردیم وضعِ مان این نبود مشکل اینجاست که ما نه براى خودمان بلکه براى آدمهاى اطرافمان زندگى میکنیم!؛ لباسى میپوشیم که مردم خوششان بیاد…عطرى میزنیم که مردم لذت ببرند…رشته اى درس میخوانیم که کلاس داشته باشد…با کسى ازدواج میکنیم که دهانِ مردم را ب...
ادامه مطلب
یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد با من از هست به بود با من از نور به تاریکی از شعله به دود با من از آوا تا خاموشی دورتر شاید تا عمق فراموشی راه خواهد پیمود کی از آن سرمستی خواهم رست ؟ کی به همراهان خواهم پیوست ؟ من امیدی را در خود بارور ساخته ام تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام مثل تابیدن مهری در دل مثل جوشیدن شعری از جان مثل بالیدن عطری در گل جری...
ادامه مطلب
شب شد خیال آمدنت را به من بده حسِ عزیز در زدنت را به من بده امشب شبیه عشق رها شو درون من روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب من سردم است پیرهنت را به من بده اینجا میان موزهی شب خاک می خورم یک شب هوای پرزدنت را به من بده من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده حرفی نمانده است ، ولی محضِ یک حضور فریادهای بی دهنت را به من ...
ادامه مطلب
شبیهِ ساحل، آغوش باز کن، تا خیالِ دریا بودن کنم! خدایم باش تا با شعر عبادت شوی! مجنون بخوان مرا تا قاب بگیرم صدایت را! حالا دیگر از سینه ی دیوار هم نجوایِ دوستت دارم می آید! بیشتر دیوانگی کنم... با من، ما می شوی؟ "حامد نیازی" ...
ادامه مطلب
ای هوای تو پُر از گرمیِ شهریورِ من !شانه ی برفیِ تو داغتر از آذرِ منتا به خلوتگه خورشیدیِ تو سربکشدپیچکِ پای تو شد ساقه ی نیلوفرِ مندم به دم شعله دمیدی تو و روشن کردیآتشی را که نفس می کشد از بستر منسایه ی دست تو در بارشِ تنهایی ها مثل یک تکـّه ی ابراست به روی سر منمهر و آبان و دی و بهمن و اسفند توییهمه ی سال شدی فصلِ بهارآورِ منقصدِ میلادِ من اندیشه ی دید...
ادامه مطلب
ای راحت روانم ، دور از تو نا توانم باری ،بیا ، که جانم در پای تو فشانم گیرم که من نگویم ،لطف تو خود نگوید: کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟ ای بخت خفته ،برخیز، تا حال من ببینی وی عمر رفته ،باز آی،تابشنوی فغانم ای دوست ،گاه گاهی می کن بمن نگاهی آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم بر من همای وصلت سایه از آن نیفگند کز محنت فراقت پوسید استخوانم این طرفه تر که:دایـم تو با منی و من باز چون سایه در پی تو گرد جهان روانم کس دید تشنه ای را غرقه در آب حیوان جانش بلب رسیده از تشنگی؟ من آنم خواهم که یک زمان من با تو دمی بر آرم از بخت بد عراقی آن هم نمی توانم "فخرالدین عراقی" ...
ادامه مطلب
به انتظار نشستم بهار آمدنت را نسیم با خودش آورده بوی پیرهنت را چه اتفاق قشنگی است لحظه لحظه شماری به شوق آنکه ببویم دوباره عطر تنت را چه اتفاق عزیزی که بی بهانه و عذری برای بودن با من رها کنی وطنت را بیا بیا که ببارم به پات بوسه و باران بیا که پر کنم از نقل و از عسل دهنت را نلرز در شب بوران ، د...
ادامه مطلب