
تنت میتواند زندگیام را پر کندعین خندهاتکه دیوار تاریک حزنم را به پرواز در میآورد.تنها یک واژهات حتیبه هزار تکه میشکند تنهایی کورم را.اگر نزدیک بیاوری دهان بیکرانات راتا دهان منبیوقفه مینوشمریشهی هستی خود را.تو اما نمیبینیکه چقدر قرابت تنتبه من زندگی میبخشد وچقدر فاصلهاشاز خودم دورم میکند وبه سایه فرو میکاهدم.تو هستی: سبکبار و مشتعلمثل مشعلی سوزاندر میانهی جهان.هرگز دور نشو:حرکات ژرف طبیعتاتتنها قوانین مناند.زندانیام کنحدود من باش.و من آن تصویرِ شاد خویش خواهم بودکه تو-اش به من بخشیدی (0 لایک) ...
ادامه مطلب
در میان آفتاب و دلمرز مشترک کجاست ؟چشم های منمیزبان نقشه هاست:نقشه ها و مرز های روبه رومرز های درد ، آرزومرزهای مبهم خیالمرز های ممکن و محالنقشه های فاصله ، مرزهای خاکی و غریببین آفتاب و دل کشیده اندمرزهای شرقی دلم کجاست ؟چشم های منمیزبان نقشه هاستکوه هاروی نقشه سر به اوج می زنندرود هاروی نقشه موج می زنندمرزهای بین آفتاب و دلناگهان خراب می شوند"قیصر امین پور" (0 لایک) ...
ادامه مطلب
زیبا! نگاهم کن، نگاه تو امان استخورشید چشمانت مرا هم سایبان استای عصمتِ خلوت نشینِ باستانی!آغاز تو، آغاز تکوینِ جهان استزیبا! ببین من خانه ای دارم پر از مِهرفرشم زمین و سقفِ خانه آسمان استمی آیی از آ...
ادامه مطلب
رودم و در تب و تابم، بروم تا دریابروم حرف دلم را بزنم با دریادوری و فاصله انداخته از پای مراآه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!در سراشیبی کوهxadام؛ وسط دره و دشتمانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟بس که پا کوفته ام، پا به زمین میxadترسمنشناسد من پر آبله پا را دریاکنده ام از دل هر صخره مسیری تا اومیxadروم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!میxadروم تا که بگویم غم دوری سخت استکنده این عشق چو کوهی دلم از...
ادامه مطلب
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش جمعه 10 شهریورماه سال 1396 ما اگر کارى براى دلِ مان میکردیم وضعِ مان این نبود مشکل اینجاست که ما نه براى خودمان بلکه براى آدمهاى اطرافمان زندگى میکنیم!؛ لباسى میپوشیم که مردم خوششان بیاد…عطرى میزنیم که مردم لذت ببرند…رشته اى درس میخوانیم که کلاس داشته باشد…با کسى ازدواج میکنیم که دهانِ مردم را ب...
ادامه مطلب
همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بودآه از این راه که باریک تر از موی تو بودرهرو عشق از این مرحله آگاهی داشتکه ره قافلهٔ دیر و حرم سوی تو بودگر نهادیم قدم بر سر شاهان شایدکه سر همت ما بر سر زانوی تو بودپیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجادبر سر ما هوس خاک س...
ادامه مطلب
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاستراحت جان و شفای دل بیمار آنجاستمن در این جای همین صورت بیجانم و بسدلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاستتنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیمفلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاستآخر ای باد صبا بویی اگر میآریسوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاستدرد دل پیش که گویم غم دل با که خورمروم...
ادامه مطلب
شد ز غمت خانه سودا دلمدر طلبت رفت به هر جا دلمدر طلب زهره رخ ماه رومی نگرد جانب بالا دلمفرش غمش گشتم و آخر ز بخترفت بر این سقف مصفا دلمآه که امروز دلم را چه شددوش چه گفته است کسی با دلماز طلب گوهر گویای عشقموج زند موج چو دریا دلمروز شد و چادر شب می درددر پی آن عیش و تماشا دلماز دل تو در دل من نکتههاستآه چه ره است از دل تو تا دلمگر نکنی بر دل من رحمتیوای دلم وای دلم وا دلمای تبریز از هوس شمس دینچند رود سوی ثریا دلم...
ادامه مطلب
چه جمال جان فزایی که میان جان ماییتو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چراییچو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابیتو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چراییغم عشق تو پیاده شده قلعهها گشادهبه سپاه نور ساده تو چنین شکر چراییهمه زنگ را شکسته شده دست جمله بستهشه چین بس خجسته تو چنین شکر چراییتو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینابجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چراییتو برسته از فزونی ز قیاسها برونیبه دو چشم مست خونی تو چنین شکر چراییبه دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمددو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چراییتو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاریدو هزار بیقراری تو چنین شکر چراییچو بدان لطیف خنده همه را بکرده بندهز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چراییچو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزددو هزار موج خیزد تو چنین شکر چراییچو...
ادامه مطلب
دلم یک خیابان میخواهد که بشود در آن با تو قدم زد...جایی که مردمش زبان ما را بلد نیستند وَ من به زبان خودمانیهِی بگویم دوستت دارم...وَ عابران درگیر این کنجکاوی باشند که من چه میگویم که تو اینطور میخندی ......
ادامه مطلب
می آید صدا از خیابان شبتو می آیی از سمت پنهان شب تو می آیی و چتر روشن به دستقدم می زنی زیر باران شب تو می آیی و رودی از روشنی روان می شود روی دامان شب ببین سایه های فروخفته را رها در سکوت پریشان شب ببین غربت قهوه ای رنگ من که شد ته نشین توی فنجان شب ببین درد یک عابر خسته را که له می شود زیر دندان شب دراین ظلمت وحشت افزابکار گل ماه را توی گلدان شب بیا بالهای مرا باز کن رهایم کن ازبند زندان شب در این بیت آخر رسیدی بگو به پایان من یا به پایان شب "یدالله گودرزی"...
ادامه مطلب
دلم را خوب می فهمد هر آن کس ماجرا داردمیان سینه اش هر کس که قلبـی مبتلا داردپر از دلشوره ی عشقی که سیرابم نخواهد کردبه دریا می زند خود را دل من تا تو را دارددر این دنیای دردآگین نمی بینی دل من راغم عشق تو را یک سو غم خود را جدا دارد...اگر پرسید حالم را کسی از تو بگو... اصلامیان شهرمان پر کن که درد بی دوا داردمبادا هیچکس جز من خداوندا چطور آخر؟دلش می آید این غم را چنین بر من روا دارد؟نمی دانی چه می کردم فقط گر می توانستم"عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد""نجمه زارع"...
ادامه مطلب
پیشانی اتپلاکارد شورشیان ستکه آزادی را با خط خورشیدبرآن نوشته اندو اندامت ، صلیبی که پیکر عشق رابرآن میخکوب کرده اند!اگر گریبان بگشاییزندانیانِ حبس ابد آزاد می شوندو کبوترانِ گمشده پر می گیرندباور نمی کنی اماتمام سیاهان افریقا،برای انقلابدر چشمهای توگِرد آمده اند...!از من چه می خواهی که سالهاستدست هایم را بالا برده امو منتظرِ شلیک ِ تو مانده ام؟!"دکتر یداله گودرزی"...
ادامه مطلب